حسن خیلی زشته حسن
ورداشته توو شلوغترین جای شهر ؛ هرچی لباسه بی ناموسیه اونم با رنگای جیغ ؛
پشته ویترینش آویزون کرده ؛ بعد به دره ورودیشم نوشته :
ورود آقایان ممنوع
نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط اطلس بانو
|
ورداشته توو شلوغترین جای شهر ؛ هرچی لباسه بی ناموسیه اونم با رنگای جیغ ؛
پشته ویترینش آویزون کرده ؛ بعد به دره ورودیشم نوشته :
ورود آقایان ممنوع
نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط اطلس بانو
|
سلیقه ی خیلی جکو جلفی هم رسوندمااااااااااااا
؛ اونقدر که بابامم مونده توو سلیقه م
؛ فکر کن ؛ خوراکم این چند وقته فقطو فقط آهنگای آرمین نصرتیه
؛ مخصوصا اون گل پری جونش
؛ اونقدر که یه کار تایپ که می خوام انجام بدم ؛ یه خط تایپ می کنم ؛ 10 دقیقه بلرزونش کمرررررررررررررا انجام می دم ![]()
دیگه حالی به آدم می مونه ؛ نه والا
؛ احوالی به آدم می مونه نه بلا
؛ عزیز نمیری الهی ![]()
بعد این آهنگه را از بس گوش دادم ؛ حفظش شدمو افتاده توو دهنم ؛ بعد برا این آقاجونه می خوندم ؛ بعد این آقاجونه خدای جنبه س ؛ بلند شده بشکن می زنه و به مامانم می گه : این داره با زبونه بی زبونی می گه من شور می خوام ؛ توو روت نیگا نیمی کنم اگه بگی آقاجونت راس می گه ؛ از حالا گفته باشم![]()
حالا هی تو را به را با زبونه بی زبونی به اینا بگو که این پله های ترقی را به دندون کشیدیو داری میاری بالا ؛ اینا که باور نمی کنند ![]()
تازه یه سی دی هم گیر اوردم از اینا که توو جشنه عقد و عروسیه ؛ یعنی من وقتی اینا می زارماااااااااااااا ؛ بابام فقط سرشا به چپو راست تکون می ده
؛ این دوتا تیکه هاشه :
توو این دوره زمونه ؛ با خرجا که گرونه ؛ حالا که رژ گرونه ؛ حالا که ریمل گرونه ؛ حالا که پنکک گرونه ؛ دیگه حالی به آقایون می مونه نه والا
؛ احوالی به خانوما می مونه نه والا![]()
یه مرغه نازی داشتم ؛ خوب نگهش نداشتم ؛ شغال اومدا بردش ؛ روو پا نشستا خوردش ؛ شغاله باغه بالا ؛ پات بشکنه ایشالا ؛ بگیند ایشالا ؛ ایشالا ؛ مرغه منا گرفتی ؛ اگه یه روز به چنگم بیوفتی ؛ بگیند ایشالا ؛ ایشالا ؛ نه بوم نه در نه ایون ؛ نه لاله ی شبستون؛نه آتیش نه خاکستر؛حالا اگه گفتیند کی پررررررررررررررر؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوماد پر دوماد پر ؛ عروسا دوماد با هم پر ![]()
یعنی وقتی من اینا را می زارمو باهاش ورجه وورجه می کنم ؛ بابام کم مونده دو دستی گرومبی توو سرش بزنه
؛ بعد این علیام خووووووووووووووب شاگردیه ؛ راه می ره ؛ با قر راه می ره ؛ همچین این شونه هاشا بالا پایین می کنه که مامانم دهنش باز می مونه ؛ اینا همه از برکاته منه هاااااااااااااااااااااااااا![]()
امروز امتحان داشتم ؛ تستی بود ؛ بعد یکی از این آقاها پشتم نشسته بود ؛ من خودم سمته چپه صندلیم بودم ؛ بعد ورقه امتحانم که جوابا را رووش زده بودم اونم اندازه یه گردو دوره هر گزینه سمته راسته میز
؛ بعد این جوابه سواله بیستا نمی دید ؛ هی هم به من می گفت :
خانوم آریا ؛ 20 ؛ 20 (( حالا هرکی نمی دونستا ؛ فکر می کرد این هی می گفت : خانوم آریا بیسته بیستی
))
با هر روشی که فکرشا که بکنی بهش گفتم ؛ نفهمید که ؛ بعد دیدم خیلی ستمه خب
من به مراقب : ببخشیند آقا![]()
مراقب : بفرمایید![]()
من : ببینید جوابه سواله 20 می شه الف![]()
مراقب : خب![]()
من : خب نداره دیگه
؛ به این آقاهه که پشته سرمه بگو دیگه ؛ گناه داره به خداااااااااااااااااا![]()
بعدشم که دیگه همه جوابا را از من دید ؛ برگشتم بهش می گم :
آقای فلانی ؛ همه شا زدید؟؟؟؟؟؟؟![]()
اون : بله![]()
من : پس من برم دیگه الانه؟؟؟؟؟؟؟؟ کاری با من نداریند دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
مراقبم هی نور بالا می زد : منم گیلاااااااااااااااااااااااااسم اینجااااااااااااااااا![]()
همه چی خوبه ؛ خیلی خوبه ؛ از همه چی راضیم ؛ نالونو داغون نیستم ؛ درگیریه ذهنی ندارم ؛ محیطه اطرافم علاوه بر اینکه خودم شاد و پر انرژیم ؛ فول آف انرژی و هپیه ؛ آخه مگه می شه سه شبو دو روز مامان جونه
خونه ت باشه و روو تختت بخوابه ؛ بعد تو توو دلت غم باشه؟؟؟؟
پ ن : ساعته 9:30 شب شروع به تایپ کردم ؛ حالا تموم شد ؛ چیه؟؟؟؟ من که گفتم این چند وقته چیا گوش می دم ؛ نکنه توقع داشتی ۹:۳۰ دقیقه تمومش کنم؟؟؟؟؟![]()
یه پایان تلخ ؛ بهتر از یه تلخیه بی پایانه
نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط اطلس بانو
|
ذکره ایامه امتحان :
خدایا غلط خوردم ؛ این دفعه را ختمه به خیر کن ![]()
خدایا غلط خوردم ؛ این دفعه را ختمه به خیر کن ![]()
خدایا غلط خوردم ؛ این دفعه را ختمه به خیر کن![]()
خدایا غلط خوردم ؛ این دفعه را ختمه به خیر کن
خدایا غلط خوردم ؛ این دفعه را ختمه به خیر کن ![]()
خدایا غلط خوردم ؛ این دفعه را ختمه به خیر کن ![]()
این ذکر را قبل از هر امتحان ؛ ۱۰۰ بار بگید ؛ شاید امداده غیبی به دادمون برسه![]()
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط اطلس بانو
|
و اینک این شوما و این نازنین ماشینه مااااااااااااااااااااااااااا
؛ بزن به افتخارش اون کف قشنگه رااااااااااااااااااااااااااا![]()
اووووووووووی ؛ چشمش نکنیندا
؛ یه نازنیه و ۵-۶ تا دختره خزوخیل![]()
جاهایی که با این ماشین رفتیم بس فراوان است
؛ یه جمعه صبحونه را باهاش رفتیم دمه پل خواجو به صرفه حیلم شیر در جواره زاینده رود
؛ یه چند باری هم باهاش رفتیم بیشه ناژوون هی از خودمون ویراژ در کردیمو سرمونا از شیشه کردیم بیرونا جیغ زدیم
؛ یه نموره این عقده های روحی روانیمون کم شد
؛ یه چند باری هم باهاش رفتیم پل مارنان به صرفه آب هویج بستنی در جواره زاینده رود ![]()
اون روزی که داشتیم برا صبحونه می رفتیم ؛ یه سمندیه از کنارمون رد شد که تووش پره پسر بود
؛ بعد ازمون زد جلو ؛ خب نازنینم دل داره دیگه ؛ بهش برخورد
؛ اومد که سمندیه را بگیره ؛ دیگه دنده ش جا نرفت که نرفت
؛ بعد تازه کناره خیابون کاپوتشا زدیم بالا و یکم باهاش ور رفتیم که درست شد ؛ بعله داداش ؛ مکانیکه ماهر خواستی در خدمتیم ؛
بعد همون روز که از خونه می خواستم بزنم بیرون مامانم می گه :
این ماشین که ترمز نداره ؛ کوجا می خوایند بریند؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
من : ترمز نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب آره ؛ نداره ؛ نـــــــــــــــــــــــــه ؛ اما خب یه کوچولوشا که دیگه داره ؛ همون بسه س![]()
بعد همچین که این در جلوشا می بندیااااااااا ؛ این خود به خود سه بار میره عقب جلو تا چفت بشه ؛
بعد همچینم که پیاده می شیم تا نیم ساعت فقط داریم همدیگه را می تکونیم ؛ انگاری که از وسطه کویره لوت کشیده باشندمون بیرون
؛ دیگه اینکه تازه با این توو اتوبانم می ریم ؛ بعد از زیرش یه صداهایی میاد ؛ انگاری که داری آب هویج می گیری
. تازه نیست که رادیو داره اما سی دی خور نیست ؛ ما هم آهنگه گوشیامونا می زاریم ؛ بعد گوشیا میزاریم توو لیوان که صداش اکو بشه
؛ اوجه ابتکار و خلاقیتم ماهاااااااااااااااااا ؛ آهاااااااااااااااان ؛ بعد اگه توو ماشین بشینی ؛ از شیشه عقب تمومه شهر مه گرفته س
؛ از جلو سمته راننده هوا صافه
؛ از سمته کمک راننده هوا دودیه
؛ تازه ؛ راهنماشم جان داره ؛ همچین سره پیچا دستما می برم بیرونو بالا پایینش می کنم که این کتفم می خواد از جا کنده بشه
اون بشکه هم که توو عکسه ؛ آبه ؛ ماله وقتایی که آبه رادیاتور تموم می شه
؛ بابا مجهزیم به خدااااااااااااااااا ؛ هم آب داریم هم قفل فرمون
؛ حالا صندلی جلو بد باشه که رووش یه پتوو تا کردیم گذاشتیم ؛ حله دیگه![]()
باید به زندگی ادامه داد
چون همیشه سرنوشت دست خودمان نیست

اونی هم که توو عکسه ؛ یکی از بچه هاس
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط اطلس بانو
|