تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست ؛ حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم

مسلما و با تمامه هرچي شرمندگيه سلامو از اين حرفا

خدا وكيلي اون قدر سرم شلوغه و سرگرمه كار و درسم هستم كه انداه يك اپسيلون وقت ندارم

كارم شده اين كه ساعته ۵:۳۰ صبح از خواب پا شم تا به همه كارام برسم ؛ روزايي كه دانشگاه هستم كه هيچي ؛ روزايي هم كه نيستم كه سره كارم

فقط مي مونه جمعه ها ؛ كه تا ساعته ۱۲ ظهر خوابم ؛ بعد بيدار مي شم تا ۱۴ يه ناهاري به اين بدن مي زنيم ؛ بعد دوباره مي گيرم مي خوابم تاااااااااااااااااااااااااا ۷ عصر ؛ بعد اگه اين بدنه يكمي روو فرم اومده باشه ؛ يكمي هم خانواده بازي از خودمون در مياريمو بعد دوباره مي خوابيم تااااااااااااااا فردا صبحش كه دوباره بريم دنباله زندگيمون ؛ آره داداش ؛ بعد خدا وكيلي من همين الانه كه دارم اينا را مي تايپم يه چشام بسته س اون يكي هم نيم سوز شده .

بعد اينكه داريم از اين اكيپه ۶ نفره مون ؛ داريم يكيمونا مي فرستيم خونه ي بخت كه پدرمون در اومده ؛ از بس برا جشنه عقدش برنامه ريزي كرديم ؛ يعني تنها اوقاته شادي كه من دارم ؛ اون ساعتاييه كه با بچه ها توو جاده ي اصفان - شهركرد و شهركرد - اصفان هستيم ؛ بعد اينا چوب كبريت مي زارند بينه اين پلكاي چشاي من كه نخوابم ؛ بعد بعضي وقتا اينقده بد از خواب بيدارم مي كنند كه دلم مي خواد كوله پشتيما كه ملقب به خورجينه را بكنم توو حلقشون بعد بند بندشا از چشمو گوشو دهنشون بكشم بيرون

بعد اينكه موبايل ندارم ؛ بعد اينكه كامپيوترم يه نموره تا مرزه مردن رفته بود ولي از اون دنيا برش گردوندم ؛ يعني من الانه يه عالمه دارم همگام با تكنولوژي ولي برعكسش پيش مي رم

بعد اينكه چند وقته حافظ بازيش گرفته ؛ خدابيامرز هي راه به راه مي زاره توو اين كاسه ي ما ؛ خدا وكيلي اين خدا هم يه چي مي دونه كه تا حالا منو نبرده پيشه خودش ؛ والا به خدا ؛ مي دونه پام برسه اون دنيا مي زنم فك مك داغون مي كنم

ويژه برنامه : همه تونا با رعايت فاصله ي قانوني دوست دارم

 

سرم خوش است و به بانگ بلند مي گويم

كه من نسيم حيات از پياله مي جويم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


باشه باشه بهش مي گم

حالا يك دو سه

همه بي خياله غصه

آهاي دختر خانوم دستتا بزار توو دسته دوستت

آهاي آقا پسر دختره چه لوسه

خوراكش دوتا بوسه

خب چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه بچه دل نداره؟؟؟؟؟ فقط حيف كه باباهه هي مي زنه توو اين ذوقه من ؛ بعد من هي دپسرده مي شم البته به قوله دوستام : آره جونه عمه ت

بعدش اينكه :

زدم سرويسه ۶۰ نفره ي آركوپاله مامانما به اندازه ي يه سر سوزن شما بخون يه بشقاب ؛ ناقص كردم

دعا كنيد كه نفهمه و رستگار شوم ؛ وگرنه .................

مطمئنا باغچه خون مي خواد

بعد اينكه در راستاي يه عالمه پاچه خواري و خواروندنه پاچه ي باباهه ؛ در يك اقدام بي سابقه اين ماهيونه ي ما ۲۰ هزارتومن افزايشه قيمت داشت و به همين مناسبت با كماله افتخار اعلام مي كنيم كه به لقبه : پاچه خواره مزدوره حال به هم زن ؛ نايل گشتيم ؛ البته از طرفه دوستان

چته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حسودي داره؟؟؟؟ خب اين همه استعداده بالقوه دارم ؛ تازه ياد گرفتم بالفعلشون كنم؛ بلدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو هم برو انجام بده

الانه نوشت : به جونه خودم سرم خيلي شلوغه ؛ همه تونا مي خونم اما نمي رسم از خودم نظر در كنم ؛ به گنده گيه خودتون ببخشيد كه شديده شدي كيس ميس

قصه ها بر من گذشت تا بدانم کیستم ...
سرگذشتم هرچه بوده من پشیمان نیستم ...
من اگر سردار عشقم یا که پاکباخته ام ...
سرگذشتم را به دستان خودم ساخته ام ...

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


پيكانه زرده قناري

مي دوني خوشبختي چيه؟؟؟؟؟؟

خوشبختي يعني حسه الانه من ؛ حسي كه من دارم ؛ همه چي آرومه ؛ من چه قدر خوشبختم

خوشبختي يعني اينكه با كلهم خانواده بري باغ ؛ با همه شون بخندي

خوشبختي يعني اينكه يه كتابه ۳۶۰ صفحه اي را از بس قشنگه هي راه به راه توو ذهنت نشخوار كني

خوشبختي يعني اينكه يه آهنگه لايت بزاري ؛ بعد هي با قر و فر و نيناش ناشم بلدم بري كيكه سيب بپذي ؛ بعد بياي يه كتاب دستت بگيري توو اون فضاي آروم كه با بوي هل و دارچين همراهه شروع كني به خوندنش تا كيكت پخته بشه

خوشبختي يعني خنده ي از ته ته ته دلت با دوستات ؛ سره يه پيكانه مدله نمي دونم چيه زرده قناري كه رادياتش سوراخه ؛ ترمز نداره ؛ با خاك يكيه ؛ بعد يكي از بهترين دوستات با اون اومده باشه ترمينال و انداخته باشه گوشه ي خيابون تا وقتي از شهركرد برمي گردي يه سوژه داشته باشي كه بخندي ؛ خدا وكيلي توو اتوبان همه بهمون مي خنديدند ؛ فقط نمي دونم كاراي خدا چرا هرچي كمريو سوناتا و از اينا بود هي توو ترافيك زيره گوشه ما نگه مي داشت ؛ بعد چار پنجتا دختره خزوخيلم توو ماشين قه قهه مي زدند .خدا وكيله از بس خنديديم كاره يكيمون به دكتر كشيد

خوشبختي يعني اينكه توو شهركرد وايسي وسطه خيابون با دوستات عكس بندازي ؛ يا حتي توو تاكسي كه داري مي ري ترمينال

خوشبختي يعني اينكه سرازيريه دانشگاها گرومب گرومب بدوي پايين ؛ اونم وقتي كه دستاتا از هم باز كردي ؛ كه نسيما بغل كني

خوشبختي يعني اينكه وقتي رابطه ت با بابات خوبه و تو هم هي پاچه خواريشا جلو دوستات مي كني ؛ طوري كه فرداش بهت بگند : نكبته عوضيه آشغال ؛ فيس توو فيس ؛ آيز توو آيز ؛ پاچه خواري مي كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برو گمشو حالمونا بهم زدي

خوشبختي يعني داشتنه مامان جونه كه هي راه به راه بهت زندگ بزنه و بگه پاشو بيا يه چند وقت پيشم بمون ؛ اونم وقتي كه هنوز جا پا قدمه قبليت خشك نشده

خوشبختي يعني يه اتاقه بهم ريخته كه تووش بشيني مجله موفقيتا بخونيو كيف كني .

خوشبختي يعني اينكه داد بزنم : من يه دختره خيلي خيلي خوشبخت و شادم ؛ شاده شاد ؛ چون خدا را دارم ؛ حتي با همه كم محلياش

خوشبختي يعني : دل خوشي ها كم نيست ؛ جوره ديگر بايد ديد

 

من و تو ؛ عاشق و عاشق

روي نيمكتاي نمناك

هردومون گريه مي كرديم

واسه سرنوشت غمناك

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


هيس؛به كسي نگو؛حالم از همه ي اعتقادات و معلوماتت بهم مي خوره؛بين خودمون بمونه

سلام

اين چند روز كه نبودم همه شا خونه مامان جونه بودم ؛ سه نفره ؛ منو مامان جونه و آقاجونه

حدوده يه هفته اي مي شد كه بازيه آويزون بازي راه انداخته بودمو كنگر خوردمو لنگر انداختم

بعد ؛ بعده اين همه مدت كه امروز باباهه اومد دنبالم كه خير سرم فردا يكمي محضه رضاي خدا به درسو مشخو اينام برسم ؛ با يه بغضه گنده اندازه يه هندونه ي ۴۰ كيلويي خونه مامان جونه را ول كردم . بابا به پير به پيغمبر ؛ به جدم قسم من دلم مي خواد همه ي عمرما برم خونه مامان جونه و هي بشينم نيگاش كنم

تازه شم ؛ توو اين مدت به تنهايي چندين كتابه توپو تاپ خوندم و يكمي خودما برگردوندم به دورانه راهنماييم كه خوره ي كتاب خوندن بودم .

كتاباي خوبي كه بد نيست شماها هم يه سري بهشون بزنيد :

همنام ؛ مترجم دردها ؛ من عاشق آدم هاي پولدارم ؛ جايي براي پيرمردها نيست ؛ برف سياه و ..........

خبره بعدي اينكه مدركه زبان انگليسيما گرفتم ؛ بدم نمياد برم سر كلاسه زبانه فرانسه يا آلماني ؛ هرچند كه تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد حافظاااااااااااا 

در آخر اينكه متاسفانه يا خوشبختانه اون قدر سرم به كاراي دوروبرم گرم شده كه وقته اينكه بيام نت و بخوام آپ كنم و يا به كسي سر بزنم ندارم ؛ الانه من مي دونم همه تون خيلي منا درك كردينداااااااااااااااا ؛ هي داريند سجده ي شكر به جا مي ياريند

فعلا دوست دارم يكمي بيشتر از خيلي توو لاكه دفاعي فرو برم ؛ هركي بياد جلو صورتشا خط خطي مي كنم ؛ گفتم كه فقط گفته باشم كه پس فردا ناك اوت شدي نياي يقه منا بگيري يا با مامان و بابات بياي دمه خونه مون گيسو گيس كشي كه من خودم به تنهايي ختمه همه ي عالمم ؛ تا ببينيم هفته و چله چي مي شه .

فيلا و تا اطلاعه ثانوي :

دوست دارم خيلي زياد ؛ شعر بايد خودش بياد ؛ دوست دارم خيلي زياد ؛ قافيه لازم نداره ؛ دوست دارم خيلي زياد ؛ به چشماتم خيلي مياد

با تشكره خيلي خيلي زياد از برادرانه كامران و هومن ؛ باشد كه رستگار شوند

زت زياد و حق نگه دارتان ؛ پاشيند بريند خونه هاتون تا منم به كارام برسم ؛ اون ديسه حلوا هم با خودتون ببريند توو راه خيراته امواتتونو امواتم بديند بره بعد نياي بگي اصفانيا خسيسند و از اين حرفاي ناموسي كه اصلا باباجان مگه خودت ناموس نداري كه مياي مي گي اصفانيا خسيسند؟؟؟؟؟؟؟؟

- :همه گي بگيند اوفي اوفي

= :اوفي اوفي

-: بالاييا شدند اكي؟

=: اكي اكي

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |